تبليغاتX
سخن
خدایا رحمتی کن تا ایمان، نان و نام برایم نیاورد؛ قوتم بخش تا نانم را و حتی نامم را در خطر ایمانم افکنم؛ تا از آنها باشم که پول دنیا می گیرند و برای دین کار می کنند نه از آنها که پول دین می گیرند و برای دنیا کار می کنند...

علی شریعتی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت   توسط من  | 

زمانی که من سال دوم دبیرستان بودم، همکلاسی داشتم که از دهات اطراف خراسان بود و با اینکه کلاس دوم دبیرستان بود ازدواج کرده بود.

آدم خیلی بدی هم بود. یک تیپ منفور بود و همه بچه ها از او نفرت داشتند. خیلی آدم بد دهان و بد کینه و بد قواره و بد حرف و بد هیکل و بد نیت و بد فکر بود. کلکسیون همه بدی ها را داشت، خیلی شدید هم سیگاری بود و همچنین کچل.

ما او را دست می انداختیم و می گفتیم تو هم کچلی، هم سیگاری هستی و هم زن داری.

بعد از ده دوازده سال او را در خیابان دیدم و با هم احوالپرسی کردیم. دیدم که درست همه حرف هایی که به او می زدم از پیشانی خودم بیرون آمده؛ هم کچل هستم، هم سیگار می کشم و هم زن دارم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت   توسط من  | 

وعده بر این بود که ساعت هشت، مهارت علم آموزان رشته ای فنی را بیازمایند تا آنان که استحقاق دارند مدرکی گرانمایه یابند، جمعیتی که عددشان به چهل رسیدی بر این منتظر بودند، حال رقتی و عصمتی به خویش گرفته بودند که دل هر ظالمی به رحم می آوردی. چون یکی به درون شد و برون بازآمد دگران اطرافش گرد آمدند و او بگفت: قاضی مهرش را به خانه نزد همسر گذاشته، ظن آن نمی برم که احدی را پذیرایی کند!!! همگان را ترس در دل فزونی یافت، به اندک زمانی به مستراح همی روان می شدند و باز میگشتند. چون جمعی گرد می آمد و صحبتی می شد، انجامش توکل بر خدای بود که بر لسان ها جاری و ساری. یکی را دیدم زانوی ترس در آغوش دارد و بر زمین نشسته، زیر لب خدای را می خواند چهره اش به دَعَوُاْ اللّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّين می ماند. یاد خویش افتادم که چون ترسی و غمی رویم دهد، صدایش زنم و چون رفعش کند ز یادم برود. ناگهان نام پسر را خواندند، بسان مرغی که روبه به کنارش نشسته و دست و بالش بسته ز جای برخاست، همچنان ذکر حق می گفت، درون شد و اندکی ماند، چون بیامد نزدیکش آمدم، گفتم چه شد؟ به روی گشاده و شادمان بگفت: قبول گردیدمی!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت   توسط من  | 

به سرایمان نشسته و به تقریر کتابی ز مرحوم دیْل کارنِگی سرگرم، که ناگه موبایل آوازی خوش در بداد، نزدیکش آمدم و پیامکی بدیدم و گشودم و خواندم و دریافتم که دوستی گفته بود که موبایل به دست داری، بنِهْ و برون آی که مصاحبتت کنون واجب افتاده است؛ گفتمش لیک کنون لختی به نیمه شب مانده، اجازه ام ده که فردا آیم، گفت: گر درنگ کنی من خواهم مرد و تو قاتلم باشی، گفتمش به محل ما آی، تا به بوستانمان شویم. بیامد چون بدیدمش به ناگه غرورش فرو ریخت و اشک هایش گونه هایش بشست، من متعجب از وی ساکت به گفته هایش گوش می دادمی و وی ناله کنان که یارم برفت، چون به خود باز آمد گفتمش کدام یار؟ بگفت آنکه از معاشرت با وی منع ام می نمودی، بگفتم ایشان که رفته بود. گفت تو را دروغ می گفتمی تا مرا ملامت نکنی. گفتمش: از من چه برآید؟ بگفت دو گردن آویز یادگار از وی دارم که چون چشمم بدان ها افتد طوفانی اندورن جانم وزیدن کند، اینان نگاه دار تا فراموشش کنم. چون این بگفت آهسته اشکش جاری بشد، یادگارش ستاندم و وداعش گفتم، به حالی که بر برگ های خزان زیر پایش می نگریست آرام برفت. ندانم چه بر وی خواهد آمد!؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت   توسط من  | 

(مَجاز)

مطابق رأی دوستی به مقامی در آمدم که خطیبش زبر دست و هنردان در سخن بود، طایفه ای اهل ذوق و دل بر جانب منبرش بنشسته بودند و ورق تعلیم به قلم معلم سپرده. چون وعظش انجام گرفت به نزدیکش شدم و لختی با وی مصاحبت بکردم، به شکر و منت باری تعالی کلامم او را خوش آمد، بگفت در سَرم پرسشی عظیم است که اجازت خواهم بپرسم؛ بگفتم این نیک باشد بپرس؛ بگفت تو را اعتقاد سیاسی چه باشد؟ گفتم این ز گفتارم پیدا بود. بگفت نتوانستمی تمیز کنم که از کدامی، گر به اسم گویی بگمانم به فهم نزدیک تر. گفتم به اسم چگونه باشد؟ بگفت تو را اصول خوش آید یا اصلاح؟ بگفتم این نیک معلوم است، هر دو خوش است؛ بگفت این نشود زانکه "الضدان لا یجمعان"، بگفتم آری لیک اصول و اصلاح را ضدیّت نباشد، بگفت نزاع اصول خواهان و اصلاحگران زبانزد است، چون بُود که نشنیده ای؟ بگفتم آنکه در سر داری شنیده ام لیک نه اینان اصول خواهند و نه آنان اصلاح طلبند! باز بگفتم کنون برخی فساد و دزدی و ریا در بلاد کنند، گویند که ما بر اصولیم و بعضی قرآن به کنار انداخته گویند ما اصلاح کاریم، هیهات که جز قرآن و عترت اصلاح نباشد!!! بگفت چه فعل باید کرد؟ بگفتم کوشیدن اندر اصلاحات تا تقرب به اصول، یعنی با اصلاح باید به اصول رسید. این بود طریق نجات که مؤدی به حیات است و هم دنیی سازد و هم عُقبی.

پ.ن: نگاه به آیه 66 سوره مائده، آیه 96 سوره اعراف.

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1390ساعت   توسط من  | 

دریافتم ز ایشان: بجنگ و قتال نما با خلق ز بهر خلق.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390ساعت   توسط من  | 

دی به سرای می شدم؛ مستغرق بحر آشفته ی افکار، که فلان جای جلسه ای بوده و من دعوت و غافل، و چون سن من کمتر از ایشان، نیک به خطا دریابند که وی را تعریف گفتیم عملش ترفیع یافت و جلسه در نظرش حقیر آمد... ترکیب و تمیز این علوم به سرم جاری بود که ناگه آواز گریه ی طفلی که پایش درگیر پاشنه ی درب دکّانی شده و نقش زمینش ساخته مرا از اشتغال آینده به حال آورد. کودک چون برخاست دوان نزد خواهر برفت و خواهر را به گزینش ماست اندر جعبه ی سرد مشغول یافت، دُشنامی چند نثار خواهر کرد و چندی مشت بر وی کوباند که چرا مرا به دکّان بیاوردی که پایم به درب گیر آید و به زمین افتم و اووووف شوَم؟ و به حالی که همی گریه و دشنام میداد از پیش خواهر برفت؛ خواهر متعجب که مرا به این امر اختیاری نبود و تو خود چشم می نگشودی و سرنگون شُدی!!! صحبت استاد فرهنگ به یاد آمد که همی میگفت فرافکنی از آن پدید آید که چون طفلی خُرد بر زمین خورَد و گریَد، ما را تنبیه زمین نیکو نَبوَد که ای زمین بَدِ بَدِ بَد؛ زانکه کودک چنان فهم کند، که چون او را آسیبی آید، خود در آن اختیار نداشته و این جبر از محیط بوده.

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم دی 1390ساعت   توسط من  |