علی شریعتی
آدم خیلی بدی هم بود. یک تیپ منفور بود و همه بچه ها از او نفرت داشتند. خیلی آدم بد دهان و بد کینه و بد قواره و بد حرف و بد هیکل و بد نیت و بد فکر بود. کلکسیون همه بدی ها را داشت، خیلی شدید هم سیگاری بود و همچنین کچل.
ما او را دست می انداختیم و می گفتیم تو هم کچلی، هم سیگاری هستی و هم زن داری.
بعد از ده دوازده سال او را در خیابان دیدم و با هم احوالپرسی کردیم. دیدم که درست همه حرف هایی که به او می زدم از پیشانی خودم بیرون آمده؛ هم کچل هستم، هم سیگار می کشم و هم زن دارم.
به سرایمان نشسته و به تقریر کتابی ز مرحوم دیْل کارنِگی سرگرم، که ناگه موبایل آوازی خوش در بداد، نزدیکش آمدم و پیامکی بدیدم و گشودم و خواندم و دریافتم که دوستی گفته بود که موبایل به دست داری، بنِهْ و برون آی که مصاحبتت کنون واجب افتاده است؛ گفتمش لیک کنون لختی به نیمه شب مانده، اجازه ام ده که فردا آیم، گفت: گر درنگ کنی من خواهم مرد و تو قاتلم باشی، گفتمش به محل ما آی، تا به بوستانمان شویم. بیامد چون بدیدمش به ناگه غرورش فرو ریخت و اشک هایش گونه هایش بشست، من متعجب از وی ساکت به گفته هایش گوش می دادمی و وی ناله کنان که یارم برفت، چون به خود باز آمد گفتمش کدام یار؟ بگفت آنکه از معاشرت با وی منع ام می نمودی، بگفتم ایشان که رفته بود. گفت تو را دروغ می گفتمی تا مرا ملامت نکنی. گفتمش: از من چه برآید؟ بگفت دو گردن آویز یادگار از وی دارم که چون چشمم بدان ها افتد طوفانی اندورن جانم وزیدن کند، اینان نگاه دار تا فراموشش کنم. چون این بگفت آهسته اشکش جاری بشد، یادگارش ستاندم و وداعش گفتم، به حالی که بر برگ های خزان زیر پایش می نگریست آرام برفت. ندانم چه بر وی خواهد آمد!؟!
(مَجاز)
مطابق رأی دوستی به مقامی در آمدم که خطیبش زبر دست و هنردان در سخن بود، طایفه ای اهل ذوق و دل بر جانب منبرش بنشسته بودند و ورق تعلیم به قلم معلم سپرده. چون وعظش انجام گرفت به نزدیکش شدم و لختی با وی مصاحبت بکردم، به شکر و منت باری تعالی کلامم او را خوش آمد، بگفت در سَرم پرسشی عظیم است که اجازت خواهم بپرسم؛ بگفتم این نیک باشد بپرس؛ بگفت تو را اعتقاد سیاسی چه باشد؟ گفتم این ز گفتارم پیدا بود. بگفت نتوانستمی تمیز کنم که از کدامی، گر به اسم گویی بگمانم به فهم نزدیک تر. گفتم به اسم چگونه باشد؟ بگفت تو را
اصول خوش آید یا اصلاح؟ بگفتم این نیک معلوم است، هر دو خوش است؛ بگفت این نشود زانکه "الضدان لا یجمعان"، بگفتم آری لیک اصول و اصلاح را ضدیّت نباشد، بگفت نزاع اصول خواهان و اصلاحگران زبانزد است، چون بُود که نشنیده ای؟ بگفتم آنکه در سر داری شنیده ام لیک نه اینان اصول خواهند و نه آنان اصلاح طلبند! باز بگفتم کنون برخی فساد و دزدی و ریا در بلاد کنند، گویند که ما بر اصولیم و بعضی قرآن به کنار انداخته گویند ما اصلاح کاریم، هیهات که جز قرآن و عترت اصلاح نباشد!!! بگفت چه فعل باید کرد؟ بگفتم کوشیدن اندر اصلاحات تا تقرب به اصول، یعنی با اصلاح باید به اصول رسید. این بود طریق نجات که مؤدی به حیات است و هم دنیی سازد و هم عُقبی.پ.ن
: نگاه به آیه 66 سوره مائده، آیه 96 سوره اعراف.دی به سرای می شدم؛ مستغرق بحر آشفته ی افکار، که فلان جای جلسه ای بوده و من دعوت و غافل، و چون سن من کمتر از ایشان، نیک به خطا دریابند که وی را تعریف گفتیم عملش ترفیع یافت و جلسه در نظرش حقیر آمد... ترکیب و تمیز این علوم به سرم جاری بود که ناگه آواز گریه ی طفلی که پایش درگیر پاشنه ی درب دکّانی شده و نقش زمینش ساخته مرا از اشتغال آینده به حال آورد. کودک چون برخاست دوان نزد خواهر برفت و خواهر را به گزینش ماست اندر جعبه ی سرد مشغول یافت، دُشنامی چند نثار خواهر کرد و چندی مشت بر وی کوباند که چرا مرا به دکّان بیاوردی که پایم به درب گیر آید و به زمین افتم و اووووف شوَم؟ و به حالی که همی گریه و دشنام میداد از پیش خواهر برفت؛ خواهر متعجب که مرا به این امر اختیاری نبود و تو خود چشم می نگشودی و سرنگون شُدی!!! صحبت استاد فرهنگ به یاد آمد که همی میگفت فرافکنی از آن پدید آید که چون طفلی خُرد بر زمین خورَد و گریَد، ما را تنبیه زمین نیکو نَبوَد که ای زمین بَدِ بَدِ بَد؛ زانکه کودک چنان فهم کند، که چون او را آسیبی آید، خود در آن اختیار نداشته و این جبر از محیط بوده.